سوگ در دوران کرونا

روان‌درمانگر عزیز (Dear Therapist)، ستونی هفتگی در مجلۀ آتلانتیک است که در آن لوری گوتلیب، روانشناس و نویسندۀ کتاب پرفروش «شاید باید با کسی حرف بزنی»، به پرسش‌‌های مطرح‌‌شده توسط خوانندگان در مورد مشکلات و بحران‌‌های روانی که با آن‌‌ها دست‌‌به‌‌گریبان هستند، پاسخ می‌‌دهد. مطلب زیر در تاریخ 28 دسامبر 2020 در وب‌‌سایت آتلانتیک منتشر شده است.

دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰

روان‌‌درمانگر عزیز،

من در مورد احساس عصبانیتم نسبت به این ویروس میکروسکوپی که پدرم را از من گرفته و عزاداری کردن برایش به کمک نیاز دارم. می‌‌دانم که حتی وقتی کسی آن‌قدر بیمار است که مرگش را ناگزیر می‌‌دانند، بازهم هیچ راهی وجود ندارد که بتوان کاملاً برای از دست دادنش آماده شد؛ اما آیا سوگواری کردن حتی از این هم سخت‌‌تر نمی‌‌شود وقتی‌که مرگ بدون هیچ هشداری در عرض دو هفته به‌‌طور کاملاً غیرمنتظره اتفاق می‌‌افتد و یک‌‌دفعه می‌‌بینی آدمی که می‌‌شناختی و دوستش داشتی دیگر زنده نیست؟

وقتی‌‌که نفس‌‌های آخرش را می‌‌کشید، من آنجا نبودم. وقتی‌‌که حرف‌‌های آخرش را می‌‌زد، من آنجا نبودم. تلاش می‌‌کنم که با احساس شرمساری و گناهم مقابله کنم چراکه در طول هفت سال گذشته در کشور دیگری زندگی می‌‌کردم و فقط می‌‌توانستم تقریباً هر یک سال و نیم یک‌‌بار، برای چند هفتۀ کوتاه او را ببینم. کووید-19 نه‌‌تنها پدرم را از من گرفت، بلکه این فرصت را هم از من گرفت که بتوانم طبق سفر از قبل برنامه‌‌ریزی‌‌شده‌‌ام در ماه آوریل خانه باشم و با او وقت بگذرانم قبل از آنچه تبدیل به چند ماه آخر عمرش شد. او فقط 62 سال داشت و منتظر بود که خواهرم امسال ازدواج کند و او بتواند اولین نوه‌‌اش را ببیند.

من در مورد پذیرش این اتفاق به کمک نیاز دارم چراکه نمی‌‌توانم قبول کنم که دیگر صورتش را نخواهم دید، آغوش گرمش را احساس نخواهم کرد و نخواهم توانست به جوک‌‌های مسخره‌‌اش بخندم درحالی‌‌که یک‌‌بار دیگر آهنگ‌‌های بیتلز1 را می‌‌خواند.

تلاش می‌‌کنم چیزی یا کسی را پیدا کنم و تقصیر را به گردنش بیندازم تا بتوانم آنچه را رخ داده بپذیرم. چطور می‌‌توانم این رویه را متوقف کنم تا از دست عالم و آدم عصبانی نباشم؟

پائولینا از والنسیای ونزوئلا

پائولینای عزیز،

بسیار از درگذشت پدرت متأسفم و می‌‌توانم عمق غم و اندوهت را در حال حاضر تصور کنم. به تو حق می‌‌دهم که احساس کنی عمیقاً ناعادلانه است که امروز پدری کاملاً سالم داشته باشی و دو هفته بعد او ناگهان مرده باشد. می‌‌دانم که همراه با او رؤیایی که برای آینده داشتی هم مُرد، رؤیایی که فقط شامل رقصیدن با او در مراسم عروسی خواهرت و اینکه ببینی پدربزرگ شدن را تجربه می‌‌کند، نمی‌‌شد بلکه دهه‌‌ها جوک‌‌های مسخره و در آغوش کشیدن‌‌های گرم را هم دربرمی‌‌گرفت و همین‌طور شنیدن صدایش وقتی‌‌که آن آهنگ‌‌های بیتلز را می‌خواند، صدایی که در تمام طول عمرت به تو احساس در خانه بودن می‌‌داد.

من کلماتی جادویی ندارم که بتوانم با آن‌‌ها درد و رنجت را محو کنم؛ اما حتی اگر داشتم، بازهم چنین کاری نمی‌‌کردم، به این خاطر که درد تو نتیجۀ عشق عمیق است. این عشق تو نسبت به پدرت است که باعث این درد می‌‌شود و من نمی‌‌توانم و نمی‌‌خواهم که عشقت را از بین ببرم.

در عوض، کاری که من می‌‌توانم انجام بدهم این است که کمک کنم تو در مسیر این دل‌‌شکستگی عمیق که در حقیقت همان غم و اندوه است، هدایت و راهنمایی شوی تا اینکه به‌‌جای «پذیرفتن» مرگ پدرت، شروع کنی به پذیرفتن احساساتت با تمام شکوه دیوانه‌‌وار و مهارناپذیرشان: خشم، گناه، ناراحتی، ناامیدی، حسادت نسبت به آدم‌‌هایی که والدینشان کووید-19 را از سر گذراندند درحالی‌‌که پدر تو نتوانست؛ به این دلیل که وقتی این احساسات را به‌‌طور کامل و بدون قضاوت کردن خودت بپذیری، آن‌‌وقت آرام‌‌آرام شروع می‌‌کنی به التیام یافتن.

التیام یافتن به این معنا نیست که درد و رنج از بین می‌‌رود؛ بلکه به این معناست که درد تبدیل به قسمت مقدسی از وجود شما می‌‌شود و آن را برای همیشه در درون خود حمل خواهید کرد. آدم‌‌های عزادار اغلب با این امید به سراغ من می‌‌آیند که بتوانم به آن‌‌ها کمک کنم «پایانی» برای درد و رنجشان بیابند؛ اما من همواره احساس کرده‌‌‌‌ام که پایان، توهمی بیش نیست. بسیاری از مردم نمی‌‌دانند که ایدۀ مراحل سوگواری الیزابت کوبلر راس2 یعنی انکار، خشم، چانه‌‌زنی، افسردگی و پذیرش، هنگام مطالعه روی بیمارانی شکل گرفت که مرگشان قریب‌‌الوقوع بود و می‌‌خواستند یاد بگیرند که مرگ خودشان را بپذیرند. «پذیرفتن» پایان زندگی خود آدم یک وجه ماجراست؛ اما برای آن‌‌هایی که به زندگی ادامه می‌‌دهند، این ایده که باید به مرحلۀ پذیرش برسند یا چیزی که ما آن را نوعی پایان می‌‌دانیم، ممکن است حالشان را بدتر کند. («چرا من هنوز این مسئله را پشت سر نگذاشته‌‌ام؟»)

به‌‌علاوه، چطور می‌‌توان نقطۀ پایانی برای عشق و فقدان متصور شد؟ و آیا ما واقعاً می‌‌خواهیم که چنین نقطه‌‌ای وجود داشته باشد؟ بهای این‌‌چنین عمیق و ازته‌‌دل عاشق بودن، این‌‌چنین عمیق احساس کردن است؛ اما این یک موهبت هم هست، موهبت زنده بودن. اگر دیگر احساسی نداشته باشیم، آن‌وقت شاید باید عزادار مرگ خودمان باشیم. ویلیام وردن3، روانشناسی که درزمینۀ غم و اندوه مطالعه و پژوهش می‌‌کند، چنین زاویۀ دیدی را از طریق جایگزین کردن مراحل کوبلر راس با مجموعه‌‌ای از گام‌‌ها و اقدامات پیشنهادی برای سوگواری کردن، مدنظر قرار می‌‌دهد. در چهارمین گام پیشنهادی او، هدف این است که تجربۀ فقدان را با زندگی‌تان درهم بیامیزید و ارتباطی مداوم با شخص متوفی ایجاد کنید، ضمن اینکه می‌‌کوشید راهی بیابید که بتوانید به زندگی کردن ادامه دهید.

البته، درحال‌‌حاضر درد حاصل از درگذشت پدرت غیرقابل‌‌تحمل به نظر می‌‌رسد. یک‌‌بار یکی از بیمارانم به من گفت که غم و اندوه او باعث شده خود را «به‌‌طور متناوب کاملاً کرخت و بی‌‌حس و یا در درد و رنجی جانکاه» احساس کند. غم و اندوه تو هم ممکن است به همین شکل احساس شود یا به‌‌طور متفاوتی بروز کند. همچنین ممکن است نوعی احساس سورئال و فراواقعی را نیز تجربه کنی: چطور آدم‌‌ها می‌‌توانند به روزهایشان ادامه دهند انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ چطور می‌‌توانند قسمت پشت قسمت برنامه‌‌های تلویزیونی تماشا کنند و عکس کلوچه‌‌های زنجبیلی‌شان را در اینستاگرام به اشتراک بگذارند وقتی‌‌که به نظر می‌‌رسد جهان متوقف شده است؟ مقایسه کردن فقدانی که تجربه کردی با آنچه دیگران تجربه کرده‌‌اند هم طبیعی است: آیا بدتر است که مرگ ناگهانی رخ دهد یا از قبل پیش‌‌بینی‌‌شده باشد؟ شخص متوفی 62 ساله باشد یا 80 ساله؟ او را به‌‌طور مرتب ملاقات کرده باشی یا یک سال می‌‌شده که ندیده‌‌ باشی‌‌اش؟ اما سوگواری کردن رقابت نیست چراکه وقتی بحث از دست دادن کسی که دوستش داری در میان باشد، هیچ برنده‌‌ای در کار نیست.

بااین‌‌وجود، اگرچه نمی‌‌توان سلسله‌‌مراتبی را برای غم و اندوه در نظر گرفت اما باید گفت که ویروس کرونا فرآیند سوگواری کردن را پیچیده‌‌تر کرده است چراکه مراسم‌‌هایی که به‌طورمعمول برگزار می‌‌شدند تا تکیه‌‌گاهی برای غم و رنج انسانی باشند، یعنی نشستن بر بالین محبوب، خداحافظی کردن با او، دیدن پیکرش، برگزاری مراسم، در آغوش کشیده شدن و غذا خوردن و نشستن در کنار آدم‌‌هایی که به ما اهمیت می‌‌دهند در یک اتاق، همه ازدست‌رفته‌اند. به این‌‌ها، تجربۀ به‌‌طور مداوم در محاصرۀ کووید-19 بودن را هم اضافه کنید: اینکه هر بار که به فروشگاه می‌‌روی آدم‌‌هایی را ببینی که ماسک زده‌‌اند و اینکه هرروز گزارش مرگ‌‌های بیشتری را در اخبار بشنوی. این یادآوری‌‌ها می‌‌توانند دوباره روانت را آزرده کنند، مثل‌اینکه فرضاً محبوب شما در یک تصادف اتومبیل کشته شده باشد و تمام چیزی که هرروز می‌‌بینید، تصاویر بی‌‌پایانی از تصادفات ماشینی باشد.

خب، در مواجهه با فقدانی که تجربه کرده‌‌ای، آن‌هم در میان این چالش‌‌های مازاد، چه‌کاری می‌‌توانی بکنی؟ می‌‌توانی با خودت مهربان باشی و شفقت و دلسوزی نسبت به خویشتن را تمرین کنی. می‌‌توانی با آغوش باز پذیرای خشم و عصبانیت باشی چراکه داشتن این احساسات قابل‌‌قبول است. می‌‌توانی هر وقت که احساس گناه می‌‌خواهد به سراغت بیاید، با یادآوری کردن این موضوع به خودت که تو هیچ کار دیگری نمی‌‌توانسته‌‌ای انجام بدهی، آن را پس بزنی. (سفر کردنت ایمن نبود. تو که نمی‌‌دانستی پدرت قرار است کرونا بگیرد. پدرت می‌‌دانست که تو تاچه‌‌اندازه عاشقش بودی، حتی اگر آن قسمت ویران‌‌شده از وجودت احتمالاً چنین القا کند که تو طور دیگری فکر می‌‌کنی.) در ضمن، می‌‌توانی مفهوم ناپایداری شرایط را هم در ذهن داشته باشی. بعضی‌‌اوقات، وقتی‌‌که مردم در درد و رنج هستند، فکر می‌‌کنند که این عذاب تا ابد باقی خواهد ماند؛ اما احساسات بیشتر شبیه نظام‌‌های آب‌‌وهوایی هستند، ناگهانی می‌‌آیند و می‌‌روند. فقط به این خاطر که در ساعت یا روز فعلی احساس درب‌‌وداغان بودن می‌‌کنید، به این معنا نیست که این بعدازظهر یا هفتۀ آینده هم همین احساس را خواهید داشت. هر احساسی که دارید، تشویش، رنج و اندوه یا سرمستی، ناگهانی می‌‌آید و می‌‌رود. البته، درد و رنج همیشه خواهد بود. حتی شنیدن یکی از آهنگ‌‌های بیتلز از رادیو ممکن است ناگهان تو را در نومیدی گذرا فروببرد؛ اما چند دقیقه یا چند ساعت بعد، شنیدن یک آهنگ دیگر یا یادآوری یک خاطرۀ دیگر می‌‌تواند موجب خوشی و سرمستی شدیدت بشود.

بنابراین، وقتی به دام خوداتهامی می‌‌افتی و شروع می‌‌کنی به نشخوار فکری در مورد اینکه چطور شرایط می‌‌توانست طور دیگری پیش برود و حتی به خود مرگ اعتراض می‌کنی، تمام این‌‌ها راه‌‌هایی است برای اینکه احساسات لطیف‌‌تری مثل ناراحتی و فقدان را تجربه نکنی؛ با خودت مهربان و ملایم باش. بخواب، غذای خوب بخور، تکانی به خودت بده، بیرون برو، با مشغول شدن به سرگرمی‌‌هایی که از آن‌‌ها لذت می‌‌بری یا تماشای یک فیلم قدری ازنظر احساسی به خودت استراحت بده. از طریق زوم4 با دیگران ارتباط برقرار کن و مراسماتی ترتیب بده تا به کمک آن‌‌ها یاد و خاطرۀ پدرت را زنده نگه داری؛ مثلاً خاطرات یا عکس‌‌های خود را با دوستان و خانواده به اشتراک بگذار، حتی می‌‌توانی آن‌‌ها را در قالب چیزی ملموس مثل یک کتاب یا آلبوم یا ویدئو گردآوری کنی.

هیچ راهی وجود ندارد که بتوانی از غم و اندوهت اجتناب کنی؛ اما می‌‌توانی درد و رنجت را تجربه کنی و پشت سر بگذاری. با خودت صبوری کن. تلاش کن به خاطر داشته باشی که درنهایت به جایی می‌‌رسی که دنیا را نه سراسر خوبی و نه سراسر بدی ببینی. جایی هم در ذهنت برای این واقعیت باز کن که به این دلیل این‌چنین عمیق آسیب دیده‌‌ای که عمیقاً هم دوست داشته می‌‌شدی. اجازه بده این رشتۀ درهم‌‌تنیدۀ عشق و درد یادآوری باشد برای اینکه انسان هستی و اینکه دقیقاً همان‌‌جایی هستی که باید باشی.

 

پی‌‌نوشت‌‌ها:

1. The Beatles، گروه موسیقی راک بریتانیایی که در دهۀ 1960 در اوج بود.

2. Elisabeth Kübler-Ross، روان‌‌پزشک سوئیسی-آمریکایی که مطالعات بسیاری درزمینۀ تجارب نزدیک به مرگ انجام داد.

3. William Worden

4. Zoom

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.