نقاشِ بودن

نگاهی به زیست و هنر نوشین نفیسی

یکم: نمایش مرور آثار نوشین نفیسی است. آمدم موزه هنرهای معاصر تا یک بار دیگر کارهای نوشین نفیسی را ببینم. چقدر هم خوب شد. رنگ کرونایی اصفهان قرمز شده. موزه از فردا تعطیل است. در بازدید قبلی فکر کرده بودم تنها راهی که برای نوشتن درباره آثار نفیسی هست این است که بنشینی وسط هر مجموعه و خودت را بچلانی تا عصاره تأثراتت بچکد روی صفحه‌کلید. کارها آن‌قدر زیاد و نشانه‌ها و معانی آن‌قدر متکثرند که از این سالن به سالن بعدی هر چه نقش است در ذهن تاب می‌خورد و در هم می‌پیچد و محو می‌شود. چنین صورتی از سرگردانی مخاطب در مواجهه با نمایش مرور آثار تا حد زیادی طبیعی است؛ در یک آن با یک عمر مواجه می‌شوی. در اینطور نمایش‌ها گرفتاری مخاطب با سندرم استاندال1  حتمی است.

سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰

 این درباره نوشین نفیسی که تنوع را از رسانه، مواد و فرم تا محتوا و مضمون به غایت دنبال کرده است به‌طور حتم بیشتر هم می‌شود. حالا قرار است این سرگردانی را سازمان دهم و سر دربیاورم که مخرج مشترک این آثار چه می‌تواند باشد.
دوم: تداوم خاطره. هنرستان می‌رفتم. بیش از بیست سال پیش. یک روز اردوی علمی رفته بودیم گالری کلاسیک. توده‌هایی از تنظیف آب‌خورده و خون‌خورده زیر جعبه‌های شفاف پلکسی، آثارِ نمایشگاه بود. مورمورم شده بود. موهای سیخ‌مانده تنم از تداعی انواع پارچه‌بافت‌های خون‌آلود و چندش و تهوع آن روز یادم هست. آن‌قدر جوان بودم که در دل عصبانی هم باشم که این‌ها چه هنری است. خشم را از دلم لای خنده‌بازی‌های نوجوانی تفریح و فرار از مدرسه بیرون کرده و تنظیف‌های خون‌آلود را فراموش کرده بودم. اما بافت‌های گوشت و تکه‌های بدن، جگر و شش‌ها، پدهای بهداشتی و انواع بانداژ پانسمان زخم را تا امروز زیاد زندگی کرده‌ام... سال‌ها گذشته است. آن روز به نشستی رفته بودم که موزه در حاشیه نمایشگاه نوشین نفیسی برگزار کرده بود. خود او چقدر صاف و آرام و پذیرنده است. با این حال سر شوخی را راحت نمی‌شود با او باز کرد اگر اصلا بشود. جدی است. صریح است. از ذهنم می‌گذرد انگار آن‌قدر جنسش را در آثارش بیرون ریخته که تنش از جنس تهی شده. هیبتش برایم تداعی مردانه دارد. من که هنوز با زن‌ها آسان‌تر سر صحبت و صمیمیت باز می‌کنم می‌ترسم به هاله پیرامونش داخل شوم. حبابی است که می‌ترکد یا شیشه سختی که سر می‌شکند؟ نمی‌دانم... رفتم توی سالن‌ها تا قبل از شروع جلسه خودم را توی هوایش قرار دهم. چشمم به تنظیف‌های آبکی و خونکی افتاد. مو دوباره به تنم سیخ شد. خاطره آمد. خودش بود. تاریکی گالری و باکس‌ها، پلکسی و تکه‌های بدن و پدهای بهداشتی و تنظیف حفره دندانِ کشیده و بریده‌های بدن و نوزاد چرب و چیل و ...همگی یکباره آمد. بیرون زدم. مستقر شدم تا او را میان علاقه‌مندان و مخاطبانش ببینم. نفیسی دیگر که بود؟
سوم: راز نفیسی. قصه از دست‌دادن یاری که فرزندش در او خانه کرده، داستان رهایی‌اش از مرگ چون تصادفا و از بخت خوش؛ اگر بشود گفت؛ چشمه‌ای قرار است از او بجوشد و جاری شود.  گمانم هسته جنونش را دریافته‌ام. روانکاوی اگزیستانسیال2  زیاد از آدم‌هایی حرف می‌زند که به نحوی با مرگ چهره به چهره شده و از او بازگشته‌اند به زندگی! و اینکه آن‌ها چطور آدم‌هایی شده‌اند که پیش‌تر نبوده‌اند. رمان‌گونه‌ای از زهرا عبدی می‌خوانم. داستان وبلاگ‌نویس پرطرفداری است که زده است توی کار پخش مواد مخدر و به اعدام محکوم شده و یک ساعت پس از مردن دوباره زنده‌شده است. نامش یوسف سرلکی است. حرف‌هایش مشابه روایت نجات‌یافتگان از مرگ در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال3  است: داستان یکطور است. زندگی قبل و بعد از مواجهه چشم در چشم با مرگ اصلا شبیه هم نیست. یوسف سرلکی می‌گوید: «بعد از اینطور نیمه‌کاره مردن، سیستم اندازه‌گیریم کلا عوض شده. هنوز نفهمیده‌ام چی به چی شده. فقط اندازه همه چیز فرق کرده. حتی تاریخ جهان برای من به قبل و بعد اعدام تقسیم شده. خیلی‌ها که توی تاریخ به عنوان فاتح ثبت شده بودند، الان برای من شکست خورده‌اند. آدم‌ها هم همینطور. مفاهیم مهمی مثل وفا و خیانت. حتی طعم غذاها. همین بوی تن ماهی لعنتی که همیشه حالم ازش به هم می‌خورد الان مستم کرده... الان تقریبا به هیچ چیز توی این دنیا مطمئن نیستم.»4  گمان می‌کنم اگر نوشین نفیسی می‌خواست رشته سخن را از یوسف سرلکی بگیرد، اینطور اضافه می‌کرد که  «...جز یک چیز: اینکه باید قبل از مرگ حسابی زندگی کرد.» و باز گمان می‌کنم برای او نقاشی کردن خودِ زاییدن و بزرگ‌کردن و پرستاری از عزیزان و هر چیزی است که پیش بیاید. بعضی می‌گویند او خلق می‌کند تا زنده بماند. من فکر می‌کنم او زندگی می‌کند و خلق می‌کند. حتی نه اینطور که او زندگی می‌کند تا خلق کند. نمی‌دانم فرق این‌ها معلوم است یا نه. حرف این است که خلق‌کردن یا هنر انگیزه یا رانه زندگی او نیست. حاصل و علت زندگی او هم نیست. هنر برای او خودِ زندگی است. این خیلی زیست هنرمند/انسان را ساده می‌کند. چندراهی نیست که آدم سر آن مخیّر و انگشت به دهان بماند. مسیر یکی است. آدم آرام و مطمئن در آن قدم می‌گذارد. همه صافی و روانی و صداقت او از همینجاست. نفیسی سفر زندگی را بدون برنامه رفته‌است و جز خودِ رفتن، خودِ زندگی راهی ندیده است. انگار مواجهه با مرگ در عنفوان جوانی یگانه مسیرِ ممکن را روشن برایش ترسیم کرده باشد. سر نفیسی پر از شور زندگی است؛ مرگ‌آگاهی شهودی.
چهارم: درخت. می‌خواهم تلاشی کنم برای ترسیم شبکه مفاهیم و ردگیری هر مفهوم تا سرمنشأیی که به وجود نقاش نزدیکمان کند. اگر بدنه آثار نفیسی را درختی در نظر بگیریم و بخواهیم توضیحی برای شمایل کنونی آن ارائه دهیم، صورت‌بندی من اینطور از آب در می‌آید:  ریشه انگار زن‌بودن و زنده بودن است و پیشامدهای زندگی نفیسی شرایطی است که درخت در آن رشد می‌یابد و شکل‌می‌گیرد. این‌ها شاید شاخه‌ها، شاید هم ریشه‌های فرعی درخت نفیسی و هنرش باشد: علم طبیعی؛ پدرنفیسی پزشک بود. نفیسی به جای پنبه لای کتاب‌ها و کاتالوگ‌های پزشکی و عکس‌های رادیولوژی و نوارقلب‌ها و تصاویر بدن بزرگ شده و در کوه و دشت به دنبال دانه‌ها و گیاهان درمانی گشته است. اسطوره؛ او قصه‌ها را زیر و رو می‌کند تا اسطوره‌های مادر، پرنده، ماهی، مار، آتش و ... را دستمایه روایتش از دو مفهوم اصلی هستی و نیستی و مفاهیم پیرامون آن، تولد، زایش، پیدایش، رشد، استحاله مرگ و جز این‌ها کند. نفس آیین و مراسم آیینی الهام‌بخش اجراهای اوست. زنانگی: از زن‌بودنِ نفیسی زاییدن، جنین، خون، خلق، دوختن، دانه‌ها و ادویه، پارچه، پدر، مادر، مادربزرگ، پرستاری، کاتالوگ‌های دکوراسیون داخلی و مثل این‌ها به درخت بار می‌شود. آنچه همه این‌ها را گاه در هم می‌آمیزد گاه از هم جدا می‌کند، آنچه به همه این‌ها فرم می‌دهد و تعین می‌بخشد فراز و نشیب‌های زندگی هنرمند است. گویی هنرمند یک اصل اندیشه‌ای و سرلوحه‌ای برای زندگی دارد و آن خودِ زندگی و زیستن است. بی‌اعتراض، بدون دست‌وپا زدن‌های وقت‌گیر، بدون هیچ پرت انرژی بر سر هر تنش و آشوب بیرونی. او زندگی و آثارش را در یک کلاف می‌بافد و شکل می‌دهد.
پنج: روایت خود. در میان هنرمندان زن دوران جدید ایران از کمال‌الملکی‌ها تا مدرنیست‌ها اشاره به زندگی و شرایط زیست هنرمند به عنوان زنانی که امروز و اینجا زندگی می‌کنند نادر است. این گزاره درباره هنرمندان زن معاصر صادق نیست، اما نفیسی از معدود هنرمندان زن در نسل خود است که جز خود روایتی ندارد. خودِ او نه یک خود جمعی و ملی که خودی شخصی و فردی است که البته بسط یافته‌اش عام و تام و جهانی و وجودی است. از مادربزرگ به زنان پچ‌پچه‌زن تا مادر زمین و زمان. از آلزایمر پدر به فراموشی. از فرزند خود او به هر چیز که زاییدنی است و مربوط به زاییدن است. این چنین یکی شدن/بودن زیست یک هنرمند با تولید هنریش کم‌سابقه است.
زندگی نفیسی یکدست و منسجم است. میان روزمرگی و خلق هنری‌اش، میان حسگانی و فاهمه و دست‌ها حایلی نیست.

1.    سندرمی در اشاره به حالتی که در مواجهه اولیه با والایی اثر هنری یا ادبی در مخاطب پدیدار می‌شود.
2 رویکردی در روانکاوی که ریشــــــه اضطراب‌ها و ناآرامی‌های بشر را در ترس او از مفاهیمی وجودی از‌جمله مرگ و آزادی می‌یابــــــد. اروین یالوم از شاخص‌تریـــــن چهره‌های این مکتب است.
3  نوشته اروین‌یالوم. نشر نی
4 جملات فوق از کتاب تاریکی معلق روز نوشته زهرا عبدی نقل شده است.

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.