از سافروجت‌ها تا انجمن آمریکایی حق رأی زنان

گذری کوتاه بر تاریخچه جنبش حق رأی

اگر گذرتان به تاریخ کشورهای انگلستان و آمریکا خورده باشد، آغاز جنبش حق رأی برای زنان را میتوانید از دهههای پایانی قرن 19 دنبال کنید. این جنبش، به عنوان اولین مطالبه در راستای برابری، پیامدهای مهمی داشت و آثار ماندگاری چه از نظر فکری و چه از نظر شکل و شیوههای مبارزه بر زنان نسلهای بعد گذارد. آن چنان که با گذشت بیش از یک قرن همچنان میتوان پیرنگ مباحث گسترده آن جنبش را در گفتوگوهای امروزی نیز جست‌وجو کرد. این جنبش در بسیاری از کشورهای اروپایی و در قرن بعدی در بسیاری از کشورهای جهان شکل گرفت. اما اشاره به دو کشور آمریکا و انگلستان به این دلیل است که جنبش حق رأی در این دو کشور در آغاز قرن 20 به یکدیگر پیوستند و اثرات مهمی بر شکل مبارزه یکدیگر داشتند. 

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹

با این وجود بستر سیاسی متفاوت کشورها مسیر جنبش را طی دههها تغییر داد. اگر چه نوع و شیوه برخورد با آنها تقریبا مشابه بود. شاید در دنیای کنونی که تمامی زنان دارای حق رأی هستند، تصور مبارزه برای به دست آوردن این حق کمی ناملموس باشد با اینکه آخرین کشوری که همچنان به زنانش حق رأی نداده بود مدت زمان زیادی نیست که این برابری حقوقی را در قوانین خود جای داده. اما برای زنان زیادی چه در آمریکا و چه در انگلستان، به دست آوردن حق رأی راهی بود برای به دست آوردن برابری در دیگر سطوح. بسیاری از زنان در اواخر قرن نوزدهم تصور میکردند که اگر حق رأی داشته باشند میتوانند از طریق مشارکت سیاسی، قوانین مربوط به دیگر نابرابریها همچون دستمزد نابرابر را اصلاح کنند. خصوصا در انگلستان که جنبش حق رای نزدیکی بیشتری با زنان کارگر داشت. برخی نیز برای اصلاحات اجتماعی، وارد این مبارزه میشدند. آنها فکر میکردند اگر دارای حق مشارکت سیاسی باشند میتوانند قوانینی همچون منع مصرف مشروبات الکلی را مصوب کنند. این تفکر را بیشتر میتوان در زنان جامعه آمریکا دنبال کرد. در هر صورت تصور آنها از داشتن حق رأی فرصتی برای تصویب قوانینی دلخواه بود که به نفع زنان و جامعه باشد. گرچه اینکه نفع زنان چیست و چرا زنان باید به فکر اصلاحات اجتماعی باشند یا اینکه از چه طریقی این مبارزه به پیش رود، همگی جزء مواردی بودند که گروههای مختلف بر سر آنها اختلاف نظر داشتند. این اختلاف نظرها در بسترهای سیاسی مختلف گاه میتوانست باعث اتحاد و همدلی آنها شود و گاه نیز فاصله و شکافی جدی را میان آنان به وجود آورد. آغاز جنبش حق رأی در هر دو کشور به شکلی مشابه شروع شد. زنان چه در آمریکا و چه در انگلستان از طریق نامهنگاری، فرستادن دادخواستهای تغییر و اصلاح قانونی از طریق مجلس قانونگذاری، چاپ نشریه، انتشار کتاب و ... خواستار حق خود شدند. واکنش نسبت به چنین دادخواستهایی به شدت رادیکال بود. تمسخر، تحقیر، تحدید و تهدید، همجه همگانیای بود علیه برابری-خواهی. برخی از نمایندگان در آمریکا زنان را مسخره میکردند و برخی نمایندگان در انگلستان از این بابت نگران بودند. مردان بسیاری معتقد بودند که سیاست با حضور زنان به بازیچه بدل خواهد شد و از سوی دیگر آنها به وظایف اصلی خود که «مادری» و «خانهداری» است نمیتوانند بپردازند. این حرف مطابق با وضعیت زنان سفیدپوست طبقه متوسط نبود. در آن زمان بسیاری از امور خانه از روی دوش زنان برداشته شده بود و وسایل مکانیکی (گرچه ساده و ابتدایی) جای آن را گرفته بود. زنان وقت زیادی را در بیکاری به سر میبردند. این بیکاری و همزمان جنبش لغو بردهداری هر دو بر تفکر زنان اثر گذاشتند. آنها بی‌هیچ هویت اجتماعی و بی‌هیچ اعتبار قانونی گویی تازه فهمیده بودند که همانند سیاهپوستان به نوعی برده این جامعه هستند. اما این وضعیت برای زنان سیاهپوست و زنان کارگر صدق نمیکرد. آنها همچنان که ساعتهای طولانی (بیشتر از مردان) در کارگاهها و کارخانهها کار میکردند (با دستمزد کمتر) در خانه نیز از فرزندان مراقبت میکردند و به امور خانه میرسیدند و وسایل مکانیکی برای طبقه آنها نبود. اساسا بسیاری از زنان سفیدپوستی که جنبش حق رأی را در آمریکا شروع کردند تصوری از وضعیت زندگی این زنان یا زنان سیاهپوستی که تحت ستم دوگانه بودند نداشتند. گرچه در طول زمان و با شکلگیری گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی برخی از زنان کارگر و سیاهپوست نیز به جمع مبارزان حق رأی پیوستند. در انگلستان نیز زنان طبقه متوسط زیادی در جنبش حق رأی شرکت داشتند اما زنان کارگر نیز حضور داشتند به نحوی که جنبش زنان با جنبش کارگری پیوندی بنیادین داشت.

شکل مبارزه در آمریکا و انگلستان تا ابتدای قرن 20 شبیه به یکدیگر پیش رفت. اما از ابتدای قرن بیست وضعیت جنبش تغییر یافت. در انگلستان به رهبری املین پنکهرست جنبش از حالت مسالمتجویانه خارج شد و به تظاهرات، بمبگذاری، سوقصد به جان وزیر و دیگر اعمال خشونتآمیز کشیده شد. در آمریکا نیز گروهی از زنان تظاهرات و راهپیماییهای عظیم برگزار میکردند اما هرگز حتی رادیکالترین گروهها نیز به سوی اعمال خشونتآمیز نرفتند. با حضور آلیس پین و هریت استنتون بلچ، که از انگلستان در جنبش حق رأی آمریکا قرار گرفتند نیز این اتفاق نیفتاد. آنها با انجمن ملی حقوق زنان که گروه رادیکالتر حق رأی و جنبش زنان در آمریکا بود در ارتباط بودند. این گروه و روشهایش از زمانی به بعد مورد پسند و قبول دیگر گروهها قرار نگرفت و در طول زمان بسیاری از زنان در سطح جامعه از آنان فاصله گرفتند.

اما دلایل عدم شکلگیری مبارزه خشونتآمیز در آمریکا در عدم محبوبیت انجمن ملی و ریزش اجتماعی سازمان آنها خلاصه نمیشود. در واقع، سازوکارهای قانونی موجود در آمریکا به عنوان دولت لیبرال با تمامی مختصات مربوط به خود، اساسا به هیچ جنبشی اجازه رادیکال شدن نمیداد. اگرچه همین سازوکارها باعث شده بود که زنان بتوانند در خیابانها حضور پیدا کنند و اصلا مفاهیم برابریخواهانه و آزادیخواهانه همین دولت لیبرال بود که به زنان یادآوری کرد آنها نیز حق شهروندی دارند. در ظاهر این چنین بود که شما می‌توانستید دادخواست خود را به مجلس ببرید، بر نمایندگان نفوذ پیدا کنید، آنها را تحت فشار قرار دهید (آنچنان که انجمن ملی و همچنین انجمن آمریکایی حق رأی زنان در آمریکا طی دهههای زیادی به این اعمال تا رسیدن به حق رأی ادامه دادند). شما میتوانستید حزب و سازمان خود را تأسیس کنید، کتاب منتشر کنید و نشریه و روزنامه خود را در صورت استطاعت مالی در سرتاسر ایالتها پخش کنید. اما در واقع، در ساختاری که خود ذیل سلطه مردانه شکل گرفته است و تمامی مهرههای بازیاش مردان هستند، چطور می‌توان امید داشت که با نفوذ بر نمایندگان و حتی تصویب قانون حق رأی، به برابری دست یافت؟ این سلطه مردانه که به آموزش، فرهنگ، مشارکت سیاسی و دیگر ابعاد جامعه اشراف دارد در بنیان خود اجازه برابری را نخواهد داد. آنچنان که حتی پس از به دست آمدن حق رأی، درصد مشارکت سیاسی زنان نسبت به مردان بسیار پایینتر بود (البته در ابتدا تنها زنان بالای 30 سال به این حق دست یافته بودند) و بسیاری از آنها حتی به نمایندگانی رأی میدادند که برابری جنسیتی را مردود میدانستند.

در انگلستان اگرچه جنبش حق رأی با جنبشها و خواستههای دیگری نیز پیوند خورده بود؛ اما در آن برهه خاص تنها خواسته و هدف مبارزان دستیابی به این حق بود. شکل مواجهه حکومت با مبارزان، خشونتآمیز بود و هرچه خشونت آنها بیشتر میشد، زنان نیز سطح خشونت را افزایش میدادند. زنان کارگر و غیرکارگر بسیاری در آن سالها به حبسهای طولانی محکوم شدند. آنها که در مقابل با برخوردهای خشن اعتصاب غذا میکردند با تحمل شکنجههای جسمانی مجبور میشدند که غذا بخورند. این اعمال در آمریکا با بازتاب در مطبوعات به شدت از سوی جامعه محکوم شد و گام مهمی در کمک به جنبش زنان بود. اما در انگلستان این سازوکار به کمک زنان نمیآمد و مطبوعات تحت فشار حکومت در این حوزه سکوت میکردند. اشرافیان و طبقات مرفه جامعه، زنان خانواده خود را با نفوذ و رشوه و دیگر روشها از وضعیت زندان و شکنجه می‌رهاندند، اما زنان کارگر از چنین موقعیتی برخوردار نبودند. با این حال، زنان دست از مبارزه خود برنداشتند تا جایی که امیلی دیویسون در یکی از نمادینترین حرکات اعتراضی، خود را در برابر اسب اصطبل دربار، در مسابقه اسبدوانی قرار داد. این اتفاق در مقابل خانواده سلطنتی، مردمان عادی و دوربینهای بسیاری صورت گرفت. او که پرچم سافروجتها (جنبش حق رأی زنان) را در دست داشت، به میان زمین مسابقه رفت و کشته شدنش اثر مهمی بر مردم و جامعه زنان انگلستان گذاشت. با این حال بلافاصله در همان زمان تصویب قانون حق رأی صورت نگرفت.

با توجه به اینکه در آمریکا جنبش، سویههای مسالمتآمیز بیشتری داشت و گروههای اجتماعی و میانهرو اساسا از اقبال بیشتری در میان خود زنان برخوردار بودند، کمتر میتوان این چنین اعتراضاتی را میان آنها متصور شد. بسیاری از گروههای مهم و اثرگذار در آن دوره معتقد بودند که جنبش حق رأی نباید به مسئله «مادری» خدشهای وارد سازد. این موضوع تا جایی پیش رفت که در ابتدای قرن بیست تعداد گروههایی که خود را «فمینیست» مینامیدند به گروههای رادیکالتر محدود شد. گرچه بسیاری گروهها و سازمانها بودند که با تعریف فمینیسم، فمینیست محسوب میشدند، اما بنا به شرایط ترجیح میدادند که با این نام شناخته نشوند.

باید توجه داشت در آن زمان، زنانی که در این جنبش حضور مییافتند همزمان در دو جبهه میجنگیدند. یکی در برابر حکومت و قوانین تبعیض‌آمیز و دیگری در خانه و مقابل مردان خانوادهشان. مردان بسیار کمی در آن زمان کنار زنان قرار میگرفتند تا برای رسیدن به حقوقشان همراه یکدیگر مبارزه کنند. همین موضوع نیز، کار را خصوصا برای زنانی که مجازات زندان در انتظارشان بود سختتر و پیچیدهتر میساخت.

پس از به دست آمدن حق رأی در این کشورها، جنبش زنان تا حد زیادی رو به افول گذارد. در کشور انگلستان، مبارزان به سمت مبارزه با فاشیسم رفتند و در آمریکا نیز زنان زیادی که تنها هدف خود را به دست آوردن حق رأی تعریف کرده بودند، دلیل دیگری برای ادامه جنبش نمیدیدند. گرچه فضای سیاست بین-الملل، انقلاب روسیه، رکود اقتصاد جهانی و آغاز جنگ جهانی اول بر این افول بیتاثیر نبود، اما به شکل کلی روند جنبش و افول آن پیامهای مهمی را برای جنبش زنان به جای گذاشت. شاید یکی از مهمترین پیامهای این جنبش، بیهوده بودن دعوا بر سر چگونگی روشهای مبارزه باشد در وضعیتی که بر سر مفهوم برابری توافق نظر وجود دارد. در آمریکا گروهها و سازمانهای مختلف، سالهای بسیاری بر سر اینکه چگونه قوانین را به تصویب برسانند اختلاف داشتند. به جز گروههایی که اساسا با معرفشناسی متفاوتی شکل گرفته بودند، برخی از گروهها فقط به دلیل روشهای متفاوت مبارزه از یکدیگر فاصله گرفتند یا منشعب شدند. این در حالی است که همزمان پیش بردن سبکهای مختلف مبارزه به یک اندازه بر نتایج جنبش اثر داشتند. از سوی دیگر حرکات خشونتآمیز زنان بریتانیا، تنها باید در همان سازوکار سیاسی مورد واکاوی قرار گیرد. چرا که این زنان دههها تلاش کردند تا از طرق قانونی به حق خود دست یابند و نتیجهای نگرفتند. در واقع برخورد قدرت مرکزی چارهای برای آنان نگذاشت و نمیتوان اثرات این مبارزه را نیز در به دست آمدن نتیجه در این کشور و اثراتش بر دیگر کشورهای اروپایی انکار کرد.

اختلاف بر سر روشها، زمانی که اساس مبارزه یکسان است، تنها باعث شکافهای غیرقابل جبران میشود. اگرچه در بسیاری موارد نیز، خواستهها و مطالبات یکسانی در حوزه برابری وجود ندارد. اما روشهای مبارزه، همچون اساس جنبش زنان، سیال و پویاست و در هر شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خاصی، انواع خاص خود را نیاز خواهد داشت.

 

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.