مصائب ناتمام!

افراد دارای معلولیت و خانواده‌های آن‌ها از مشکلاتشان می‌گویند

ده‌ساله بود که پدرش مُرد؛ یک شب سرد پاییزی که نیما در عالم خواب، رؤیاهای کودکی‌اش را جست‌وجو و در دنیایی دیگر سیر می‌کرد، پدر سکته کرد و فرزند نابینای خود را برای همیشه تنها گذاشت؛ کودکی که به دلیل شرایط خاص خود، وابستگی شدیدی به پدر داشت و در همه‌وقت کنارش بود. دست در دست او به مدرسه و مهمانی و پارک و... می‌رفت و دنیای رنگارنگ را به‌واسطه او می‌دید. فقدان پدر در کودکی، برای نیما سخت و طاقت‌فرسا بود؛ اما غرق‌شدن در رؤیاهای کودکی باعث شد تا او کم‌کم به نبود پدر عادت کند و با مادرش بیشتر خو بگیرد: «مادرم خیلی تلاش کرد تا جای خالی پدر را برایم پر کند؛ درواقع او هم مادر بود و هم پدر.»

یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹

روی ناخوش زندگی، اما کم‌کم خودش را به نیما و مادرش نشان داد و هر چه او بزرگ‌تر شد، مشکلاتش هم بیشتر شد؛ به‌طوری‌که او را به انزوا کشاند و خانه‌نشین کرد: «بعدازاینکه دوره ابتدایی‌ام تمام شد، برای ادامه تحصیل باید به روستای دیگری می‌رفتم که فاصله زیادی با روستای ما داشت؛ علی‌رغم اینکه هزینه سرویس برای مادرم که درآمدی جز حقوق کارگری پدر نداشت، سنگین بود، ولی او هزینه را پرداخت تا من به مدرسه بروم.» از همان موقع بود که آزار و اذیت‌های علی بیشتر شد: «مدرسه برای دانش‌آموزان عادی بود و به همین خاطر هم افراد دارای معلولیت در آن جایی نداشتند. بعضی از همکلاسی‌ها و هم‌مدرسه‌ای‌ها مدام دورم جمع می‌شدند و به خاطر نابینایی من را با انگشت به یکدیگر نشان می‌دادند و مسخره می‌کردند. برخی دیگر هم جلوی پایم چیزی قرار می‌دادند تا زمین بخورم. یا صندلی را از زیر پایم می‌کشیدند.» با همه این وجود، اما نیما به خاطر علاقه زیادی که به درس‌خواندن داشت و اتفاقا از استعداد بالایی هم برخوردار بود، این مسائل را تحمل و سعی می‌کرد به رفتار همکلاسی‌هایش توجهی نشان ندهد. مشکل اساسی از زمانی شروع شد که معلم‌های نیما نمی‌دانستند با یک فرد دارای معلولیت چگونه باید رفتار کنند و وقت زیادی هم برای آموزش به او صرف نمی‌کردند: «هفته‌ای یک‌بار فردی به نام رابط به مدرسه می‌آمد و به من درس می‌داد. اما دو ساعت در هفته برای تدریس کافی نبود و در دروسم با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شدم.» نیما وقتی وضعیت را دید، تصمیم گرفت ترک تحصیل کند و عطای درس خواندن را به لقایش ببخشد؛ هرچند هنوز سال هم به نیمه نکشیده بود. مادرش می‌گوید: «اصرارهایم برای منصرف‌کردن نیما فایده نداشت و او خانه‌نشینی را ترجیح داد.» او گلایه می‌کند از اینکه «تحصیل افراد دارای معلولیت در مدارس عادی با مشکلات زیادی مواجه است. در اصفهان نیز مدرسه‌ای که مخصوص نابینایان باشد، وجود ندارد. برای اینکه نیما خانه‌نشین نشود، او را در مدرسه شبانه‌روزی در تهران ثبت‌نام کردم، ولی نتوانست دوری من را تحمل کند و خودش را با محیط آنجا مطابقت دهد. برای همین هم یک روز بعد از اقامت در خوابگاه مدرسه، مجبور شدم او را به خانه برگردانم.» نبود امکانات در روستاها برای افراد دارای معلولیت سختی‌های خاص خودش را دارد: «نیما نه پدر دارد و نه برادر یا کسی که بتواند او را به مکان‌های تفریحی و فرهنگی ببرد یا کاری به او آموزش دهد. از طرف دیگر، اکنون بزرگ‌تر شده و من نمی‌توانم او را با خودم به مهمانی یا جمع‌های مختلف مثل عروسی و مراسم و... ببرم. اعتماد به دیگران هم سخت است.» مادر نیما از روزی می‌گوید که فرزندش را همراه یکی از همسایه‌ها به آرایشگاه فرستاد تا موهایش را کوتاه کند، اما بعد متوجه شد که «پسر جوان از وضعیت نیما سوءاستفاده کرده و او را مورد آزار و اذیت جنسی قرار داده بود.» پس‌ازاین ماجرا نیما دچار افسردگی و عدم اعتماد به دیگران شد: «خیلی کم از خانه بیرون می‌رود و تمام‌روز به رادیو گوش می‌دهد. اکنون هم که سروکله کرونا پیداشده، شرایط او سخت‌تر از گذشته شده، چون قادر نیست آموزش‌ها و هشدارهای تصویری که از تلویزیون پخش می‌شود را مشاهده کند. یا اینکه نمی‌داند چه چیزی ممکن است آلوده باشد و او را به بیماری مبتلا کند.»
نیما از آرزوهایش می‌گوید و از اینکه دوست دارد مثل شهروندان دیگر در جامعه حضور پیدا کند و برای آن مفید باشد، اما نبود امکانات و عدم آگاهی افراد حاضر در اجتماع باعث شده تا او و امثال او تمام آمال و آرزوهایشان را در سینه دفن کنند و خودشان را به دست سرنوشت بسپارند؛ درست مثل زهرا، دختر ناشنوایی که این روزها در 35 سالگی به سر می‌برد و آرزویش این است که مثل باقی دختران لباس سفید عروسی به تن و در آن دلبری کند، اما «به خاطر شرایطی که دارم، کسی حاضر به ازدواج با من نمی‌شود. یا اینکه فکر می‌کنند افراد دارای معلولیت حتما باید با هم‌نوع خودشان ازدواج کنند و توان زندگی با افراد سالم را ندارند. درصورتی‌که این طرز فکر اشتباه است.» همین رویکرد باعث شده تا زهرا احساس تنهایی کند: «پدر و مادرم سال‌هاست که فوت کرده‌اند و من در خانه‌ام تنها زندگی می‌کنم. خواهر و برادرهایم نزدیک به من هستند و روزانه به هم سر می‌زنند، اما به‌هرحال، این روزها خیلی احساس تنهایی می‌کنم و دلم می‌خواهد هم‌صحبت داشته باشم.»

کرونا مشتری‌هایم را کم کرد

زهرا، اما باوجود معلولیت بیکار ننشسته و خودش را سرگرم کرده و کسب‌وکاری راه انداخته که از طریق آن امرارمعاش می‌کند: «از طریق برنامه‌های تلویزیون، خیاطی و بافتنی یاد گرفته‌ام و از همسایه‌ها و آشنایان سفارش کار می‌گیرم.» این روزهای کرونایی، البته درآمد زهرا کم شده و دیگر مثل سابق نیست: «از وقتی کرونا آمد، دیگر مشتری‌هایم بسیار کم شدند و پایشان از خانه‌ام بریده شد. نمی‌دانم شاید می‌ترسند یا اینکه به خاطر اوضاع بد، نیازی به دوخت و دوز لباس ندارند.» زهرا گله می‌کند از برنامه‌های صداوسیما که شرایط ناشنوایان را در نظر نمی‌گیرند. او که سواد خواندن و نوشتن ندارد، می‌گوید: «زیرنویس‌های تلویزیون را نمی‌توانم بخوانم. فقط برنامه‌هایی را می‌بینم که زبان اشاره نیز داشته باشند. این موضوع باعث می‌شود که حوصله‌ام سر برود و تفریحی نداشته باشم؛ به‌ویژه الان که در قرنطینه به سر می‌بریم و امکان رفت‌وآمد به بیرون از خانه وجود ندارد.» او با زبان اشاره می‌گوید که به خاطر نداشتن سواد، حتی نمی‌تواند در شبکه‌های اجتماعی نیز حضورداشته باشد و از قافله عقب مانده است.

معلولان و جامعه

افراد دارای معلولیت اگرچه تفاوت‌های زیادی باهم دارند، اما فصل مشترک همه آن‌ها این است که از نگاه ترحم‌آمیز جامعه به خود تنفر دارند؛ نگاهی که البته در برخی از مواقع باعث طرد شدن آن‌ها از جامعه می‌شود. مریم که سرپرستی برادر معلولش را به عهده دارد، این نگاه را به‌خوبی درک کرده است: «احسان دارای عقب‌ماندگی ذهنی است. پدر و مادرم هم هر دو فوت کرده‌اند و من و او با همدیگر زندگی می‌کنیم.» زندگی با فردی که دارای معلولیت است، سختی‌های خاص خود را دارد: «همیشه باید مواظب احسان باشم و چشم از او برندارم که مبادا از خانه بیرون برود و گم شود. وقت‌هایی هم که به کوچه می‌رود، برخی از همسایه‌ها شاکی می‌شوند و بچه‌هایشان را از او دور می‌کنند! حتی فامیل و آشنا هم همین رفتار را از خود نشان می‌دهند. آن‌ها متوجه وضعیت احسان و رفتار غیرارادی او نیستند و درکی از شرایطش ندارد؛ به همین خاطر است که سال‌هاست قید مهمانی رفتن را زده‌ایم و ترجیح می‌دهیم روزگارمان را در خانه طی کنیم؛ به‌ویژه که این افراد هم مانند بقیه نیازهای جنسی دارند و آدم نمی‌داند باید چگونه دراین‌باره با آن‌ها رفتار کند.» کرونا که آمد، رفت‌وآمدهای محدود مریم و برادرش به بیرون از خانه کمتر شد: «قبلا او را به پارک می‌بردم. برایش خرید می‌کردم و او را برای آموزش به مراکز روزانه بهزیستی می‌بردم، ولی با شیوع کرونا به‌طورکلی خانه‌نشین شدیم؛ چون افراد دارای معلولیت از توان جسمی پایینی برخوردار هستند و بیشتر از دیگران در معرض خطر قرار دارند.»

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.