هلیا! نکن، شر میشه!

از کلینیک که بیرون میزنم، یک راست میروم آمادگاه، چهارباغ، پارک شهید رجایی و به عادت هر دوشنبه، رها می‌شوم روی چمنها، روبهروی عمارت هشتبهشت و زیرچشمی آدمهای ساعت هفت عصر را میپایم! دهه هشتادی‌ها! نوجوانهای جسوری که با هیچ قاعدهای جز قواعد شخصیشان متقاعد نمیشوند. سبک زندگی خاص خودشان را دارند. تیپ خودشان را، ادبیات و زبان و سرگرمیهای خودشان را و به نظرم میرسد فاصلهی آنها با منی که تنها یک دهه ازشان بزرگترم، حداقل در ظاهر، از زمین تا آسمان است. بعد یاد نوجوانی خودم میافتم و دغدغههای تر و تمیز آن روزهایم که برای بیستوپنج صدم کسری نمره مدرسه را به هم میریختم! میرفتم کلاس زبان و موسیقی و نویسندگی. یکریز مینوشتم و میخواستم اولین نوبلیست ادبیات ایران باشم. حتما نوجوانهای امروز هم از این دست آرزوها دارند. میدانم که دارند. وقتی به کلینیک میآیند، اصلیترین سوالی که ازشان میپرسم، همین است: «هدفت چیه و چه سرگرمی‌‌هایی داری؟» 

چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰

این سوالها کمکم میکنند تا خط فکریشان را پیدا کنم و بفهمم چطور می‌توانند خودشان را از گلوله و آتش جنگهای درون حفظ کنند. بیشترشان دوست دارند پولدار باشند و مشهور و البته، خیلی وقتها به نظر میرسد پیشنهادی برای چطور پولدار یا مشهور شدن ندارند. در واقع، زیاد هم وقت فکر کردن به چگونگیها را ندارند. آنها برعکس دوران نوجوانی ما که پی راهی برای پیشرفت میگشتیم، خودشان راهشان را می‌سازند و خودشان الگوی رفتاری خود هستند؛ رفتارهایی که گاه از نظر آدمهای دو سه دهه قبلتر، عجیب و شوکهکننده است! درست شبیه ویدیوی دعواهایشان! دعوای هلیا و دوستان سابقش!

نمیدانم دقیقا چند ساعت از انتشار اول این فیلم گذشت که اسم هلیا، ترند توییتر شد و یک عالم جوک و تصویر از دل حادثه بیرون آمد، یک عالم پست و توییت که گاه تحلیلی دو سه خطی از ماجرا بودند و گاه، لعن و نفرین و تشویق و تعجب. بعدتر هم که خبر رسید دادستان اصفهان، دستور شناسایی و تشکیل پرونده صادر کرده است و نمیدانم برای کدام یک از خاطیان! برای عصبانیت هلیا و وحشت آن قمهی نیممتری؟ برای مبارزان یا مشوقان جنگ؟ برای آن عابری که با سرعت از میدان دور میشد یا اصلا برای دستهایی که چنین صحنهای را چیدهاند؟ دست‌‌هایی نامرئی که وصلند به تن ملول جامعهمان، دستهای ما!

به اینکه آدمیزاد به یک لوح سفید میماند و محیط آن را خطخطی میکند، اعتقادی تام و کمال ندارم. در واقع روانشناسی به من یاد داده است که صحنهگردان آدمها، طبیعت است و تربیت. ژن است و محیط و این را هم خوب می‌دانم تا وقتی محیط آسیبزا نباشد، ژنهای بداخلاق آدمیزاد فرصت ظهور و بروز پیدا نمیکنند. از همین رو است که میگویم خاطیان درگیر این پرونده، یکی دو نفر نیستند! میگویید نه؟ اجازه دهید تا بیشتر توضیح دهیم.

یک.  سیستم خانواده درگیر تعارضات درونی است

جامعه به تن آدمیزاد میماند و خانواده، به مثابهی سلولهای تشکیلدهنده‌‌ی آن است، سلولهایی که اگر درگیر بیماری شوند، کلیت وجود، دردش را حس خواهد کرد و حقیقت این است که امروز، واحد خانواده، با آسیبها و تهدیدات ویژه‌ای روبهرو است و نمیتواند به خوبی از عهدهی وظایفش بربیاید. والدینی که در گذشته هم از دانش فرزندپروری کافی برخوردار نبودند و نمیتوانستند به خوبی، ارتباطی سازنده با نوجوانان برقرار کنند، حالا آنقدر درگیر مشکلات روزمره و گرفتاریهای مالی شدهاند که ارضای نیازهای روانی فرزندشان را در اولویتهای بعدی زندگی قرار دادهاند و از آموزش مهارت‌‌های سازشی به آنها غافل شدهاند؛ مهارتهایی چون حلمسئله، مدیریت هیجانات و برقراری ارتباط موثر اجتماعی. علاوه بر این، از آنجا که خود سیستم خانواده هم دچار تعارضات جدی در حوزهی ارزشهاست، نتوانسته الگوی خوبی در آموزش و انتقال ارزشهای خانوادگی و اجتماعی به فرزندان باشد. بیتردید مجموع این عوامل، در بروز آسیبهای اجتماعی و روانشناختی در سطح جامعه بیتاثیر نبوده و نیستند.

دو. مدرسهها، درس زندگی نمیدهند

کاربردی نبودن آموزشهای رسمی در زندگی واقعی دانشآموزان، از جمله نقدهایی است که همواره به سیستم آموزش و پرورش وارد بوده است، به طوریکه نظام آموزشی کشور، توجه حداکثری خود را به تدریس دروس علمی معطوف ساخته و آموزشهای روانشناختی کمی را در برنامهی درسی کودکان و نوجوانان گنجانده است. این در حالی است که بسیاری از مهارتهای موردنیاز زندگی همچون مهارت حل مسئله، مهارت حل تعارض در روابط دوستی یا مدیریت خشم و هیجانات، نیازمند آموزش هستند و هنگامی که الگوی مناسبی برای یادگیری غیرمستقیم در میان اعضای خانواده و اطرافیان وجود نداشته باشد، ارائهی آموزش مستقیم به نوجوانان ضرورت پیدا میکند. حال بگذریم که طی دو سال کرونایی اخیر، آموزش و پرورش در ارائهی محتوای علمی خود نیز دچار چالشهای جدی بوده است و مثل همیشه، تاکید بر تدریس مهارتهای زندگی را یک امر تجملی و اضافه دانسته و در اولویت آخر قرار داده است.

سه. ایستگاه هیجان شهر تعطیل است!

دوران نوجوانی، به سبب تغییرات روانی و هورمونی مختلفی که در بدن اتفاق میافتد، اوج هیجانخواهی افراد است و یکی از نیازهای اصلی نوجوانان، داشتن فرصتی برای تخلیهی هیجانات است. این در حالی است که شهر اصفهان، امکانات کافی برای برآورده ساختن این نیاز را در اختیار شهروندان قرار نداده است. تا امروز، مسئولین و دستاندرکاران فرهنگی، تلاش کردهاند تا با برگزاری برنامههای مختلف در سطح شهر، استعدادها و انرژی نوجوانان را در مسیری هدفمند هدایت کنند. همچنین تا پیش از آغاز کرونا، ترتیب برگزاری مراسمهای شاد گوناگونی داده میشد که بستری مناسب برای تخلیه هیجانی افراد فراهم میکرد؛ با این حال، علیرغم انتظاری که میرفته و میرود، گاهی این رویدادها مطابق با سلیقهی تمام نوجوانان نیستند و بنا به همین دلیل، گروهی از آنها فرصت مشارکت را به دست نمی‌آورند.

علاوه بر این، شهر اصفهان با محدودیتهای خاص خود نیز روبهرو است، محدودیتهایی که از تنوع سرگرمیهای سالم مثل ورزش و دوچرخهسواری کاسته و به نشاط اجتماعی شهروندان از جمله نوجوانان دختر آسیب وارد کرده است. مسلم است که وقتی راه مشارکت در رویدادهای فرهنگی و اشتغال به سرگرمیهای سالم باز نباشد، نوجوانان هم پی راههای دیگری خواهند رفت که ممکن است پایان روشنی نداشته باشند.

چهار. برخورد سازنده برابر با پاک کردن صورت مسئله نیست!

چند روز پیش، لابهلای اخبار روزانه، چشمم به جملهای از نمایندهی مجلس شهر اصفهان افتاد: «باید شعار ازدواج بیست سالهها را سر بدهیم.» و فکر میکنم علم روانشناسی، در شهری که با مشکلات گوناگونی در حوزه سلامت روان روبهرو است، عجیب به حاشیه رانده شده! وگرنه که تقریبا اکثر جامعه میدانند تشکیل خانواده، نیازمند برخورداری از آمادگی رفتاری و روانی ویژهای است و اگر نگوییم همهی بچههای دههی هشتاد، اکثرشان از این آمادگی برخوردار نیستند؛ چراکه نهاد خانواده، مدرسه و جامعه زمینهی تربیتی مناسبی را برای آنها فراهم نکردهاند. لذا تا زمانی که به شکل ریشهای، درصدد جبران کاستیهای بیانشده برنیاییم و با برخوردهای قضایی یا بیتوجهی به سلایق مختلف نوجوانان، به پاک کردن صورت مسئله بپردازیم، تنها به آسیبهای اجتماعی بعدی عمق و شدت بخشیدهایم.

پنج. ما هم مقصریم!

یکی از نیازهای مطرح دوران نوجوانی، توجهطلبی است که گاه از طریق رفتارهای جامعهپسند و گاه از طریق رفتارهای نامتعارف اجتماعی برآورده میشود. از این رو، زمانی که نوجوانی با نشان دادن یک رفتار، در کانون توجه (چه مثبت، چه منفی) قرار میگیرد، ترغیب میشود تا دوباره چنین رفتاری را از خود بروز بدهد. همچنین، نوجوانان دیگر نیز، با مشاهده توجهی که نسبت به عمل دیگری شده است، تشویق میشوند تا دست به کار مشابه بزنند. حال در نظر بگیرید که ما، چگونه و با چه سرعتی نام «هلیا» را در توییتر ترند کردهایم و چندهزار بار فیلم او را در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشتهایم! بیشک، چنین رفتارهایی از جانب شهروندان یک جامعه، زمینه را برای تکرار مجدد چنین حوادثی فراهم میکند.

در نهایت

ویدیوی داغ این روزها را دوباره میبینم: خشمی را که فوران کرده است، بیتفاوتی عابران و عبور وحشتزدهی مرد مسنی که ماسک به چهره دارد. صدای تشویق تماشاچیان را میشنوم، فحش و فریادها و بعدِ یک سکوت کوتاه: «هلیا! شر میشه! نکن!» و فکر میکنم چقدر خوب! میان این همه آسیب که یکییکی در دفترم نوشتهام، هنوز ذرهای امید پیدا میشود، امید به کسی که وقتی خشمگین میشویم، ما را به خود بالغمان باز میگرداند: امید به یک دوست نسبتا خوب!

 

دیدگاه‌ها

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.