تیری به جگر نشسته تا سوفار

این درد چنان در جان و تن خانه کرده که انگار به زندگی چسبیده است!

اینکه در اتوبوس 21 خبرنگار بودیم و 19نفره برگشتیم، اینکه بلیتمان چه ساعتی بود، چه ساعتی راه افتادیم، چه کسی بلیت‌ها را خرید، از کدام سایت‌ها بازدید کردیم، اینکه چه کسی به راننده گفت تند برو و راننده چه گفت، آن لحظه چه شد و در بیمارستان نقده چه اتفاقی افتاد و عیسی کلانتری، رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست، چه برخوردی داشت، بارها گفته شده و کسانی که پیگیر این سانحه بودند، درباره‌اش خوانده‌اند؛ حتی اینکه سرنشینان آن اتوبوس پس از حادثه دچار ترس‌های عمیق شده‌اند، در تاکسی، وسیله نقلیه شخصی یا اتوبوس تپش قلب می‌گیرند، افسردگی را تجربه می‌کنند و منتظرند یا با تراپی یا بدون آن زخمی که بر روحشان نشسته، بهبود پیدا کند هم باز چیز جدیدی نیست.

یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰

 هم خبرنگاران درباره‌اش گفته‌اند و هم کسانی که تجربه مشابه دارند، درباره‌اش نوشته‌اند؛ حتی برخی به کنایه می‌گویند در کشوری که تصادف‌های رانندگی در آن به امری روزمره بدل شده است، این‌همه نوشتن درباره یک تصادف خاص، آیا اجحاف در حق دیگران نیست؟ آیا خبرنگاران موظف نیستند درباره حوادث مشابه که پیش می‌آید، چنین مستمر بنویسند و آن را پیگیری کنند؟ بااین‌حال کسانی که این سوی ماجرا ایستاده‌اند، نه کسانی هستند که عزیزی را از دست داده‌اند و نه این سوی ماجرا کمرشان خم شده است، کسانی که 40 روز است نخندیده‌اند؛ حتی لبخند هم نزده‌اند، گله‌مندند از اینکه چرا جامعه خبرنگاری چندان که باید و شاید به این موضوع ورود نکرده است، آن‌ها که رسانه داشتند و می‌توانستند درباره همکارانشان بگویند، آن‌ها که انجمن صنفی داشتند و می‌توانستند از آن طریق پیگیری کنند. آن‌ها می‌گویند با گذشت چهل روز هنوز هیچ چیز مشخص نیست و برخوردهایی هم که با آن‌ها شده تنها بر آتش خشمشان افزوده است. آن‌ها می‌گویند پس از یکی‌دو ملاقات دیگر، مسئولان رفتند و بازنگشتند تا ببینند آن حفره سیاه که به زندگی‌شان افتاده، دارد روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شود. آن‌ها از مراسم بزرگداشت و تدفین شلوغ گذر کرده‌اند و اکنون دورشان خلوت است با زخم‌هایشان؛ بی‌آنکه نه مسئولی استعفا یا عذرخواهی کرده باشد. انگار که آب از آب تکان نخورده واتفاقی نیفتاده است! انگار‌نه‌انگار که اتوبوسی واژگون شده و دو زن جوان که یکی نوعروس بود و دیگری در سال‌های آغازین زندگی مشترک، از دست رفته‌اند و بازنمی‌گردند. آن‌ها ناراحتند که چرا تجربه‌شده‌ها این‌قدر باید تجربه شوند، چند بار باید یک اتوبوس که اردو یا توری را برگزار می‌کند، دچار سانحه شود تا ما بدانیم برای چنین برنامه‌هایی باید استانداردی برای حمل‌ونقل در نظر گرفت. این استاندارد هم تنها زمانی تعریف خواهد شد تا آن‌ها که قصور کرده‌اند تبعات آن را بپذیرند تا بقیه کسانی که توری برای دانش‌آموزان، دانشجویان، کارکنان، خبرنگاران و... برگزار می‌کنند، بدانند این‌طور نیست که جان ارزان‌ترین چیز باشد.چهلم خبرنگاران کشته‌شده در سانحه اتوبوس برگزار شد؛ 40 روزی که به گفته «بهراد مهرجو»، همسر «ریحانه یاسینی»، هرروز با درد روز اول از خواب برخاسته و روز را سپری کرده‌اند و این درد چنان در جان و تنشان خانه کرده که انگار چسبیده باشد به زندگی‌شان، انگار جزئی از وجودشان شده و تمام که نه، حتی اندکی هم کم نمی‌شود. درباره این تصادف و حواشی آن حرف همچنان بسیار است؛ حرف‌هایی که از سوی بازماندگان زده خواهد شد؛ خانواده‌هایی که در جست‌وجوی عدالت‌اند و شفافیت و اینکه بالاخره کسی یا کسانی بپذیرند و عذرخواهی کنند و این فاجعه نقطه آغازی شود برای پایان حوادثی از این دست.

افزودن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.