زن کشی

علیه فراموشی

شاید این از ویژگی‌های زیستن در دوران جدید باشد که به اقتضای سرعت بیشتر وقوع رخ‌دادها و دسترسی افزون به آنچه رخ می‌دهد، آنچه ملتهبمان می‌سازد را به طرفه‌العینی از پیش چشممان برمی‌دارد. نهایتا جای زخمی می‌ماند کهنه که گه‌گاه رخ‌داد مشابهی خراشی بر خراش می‌افزاید. بازشدن زخم‌ها چیزی نیست که کسی تمایلی به آن داشته باشد.

مردان بدون سایه

گفت‌وگو با سه محکوم به اعدام در زندان اصفهان که به‌خاطر مسائل ناموسی اقدام به قتل کردند

پشت آن دیوارهای بلند و نفوذناپذیر، آن طرف در آهنی و دراز و طویل، توی بندهای چند متری و کبره بسته که سهم هر کدام از ساکنانش تنها یک تختخواب فرسوده و زهواردررفته است و در و دیوارش پُر است از یادگاریها و ردپاهایی از زندانیان قدیمی؛ همانها که بخت با آنها یار بوده و از زندان رهایی یافتند تا تولدی دوباره را رقم بزنند و زندگی نویی را شروع کنند یا آنها که دنیا چندان به کامشان نبود و سرنوشت برایشان «زیر تیغ» بودن را نوشته، آدمهایی پشت میلههای سیاه و چرکین محصور شدهاند که همه از آنها واهمه دارند و فرار میکنند؛ مجرمانی که خواسته یا ناخواسته اقدام به قتل کردهاند و «همین قاتل» بودنشان مو بر تن آدم سیخ میکند و از آنها چهرهای سنگدل و بیرحم یا حتی جانی میسازد که کسی چشم دیدنشان را ندارد؛ آدمهایی مثل منصور، بهرام و مسعود و... هزاران قاتل دیگر که وقتی از داستان زندگیشان حرف میزنند، رگ «غیرت»شان بالا میزند و متورم میشود. همانها که سالهاست «آن تو» روزگار میگذرانند و به ظن خود برای دفاع و حفظ «ناموس» به آدمکشی تن دادهاند؛ همسر، دختر، خواهر، همسایه، دوست، غریبه و آشنا. فرقی نمیکند؛ هر که واژه «ناموس» را نشانه گرفته و بـاعثوبانی «بیآبرویی» باشد و مردِ داستان را «بیغیرت» جلوه دهد، سزاوار مرگ است.

گفت‌وگو با سه محکوم به اعدام در زندان اصفهان که به‌خاطر مسائل ناموسی اقدام به قتل کردند

علیه فراموشی

شاید این از ویژگی‌های زیستن در دوران جدید باشد که به اقتضای سرعت بیشتر وقوع رخ‌دادها و دسترسی افزون به آنچه رخ می‌دهد، آنچه ملتهبمان می‌سازد را به طرفه‌العینی از پیش چشممان برمی‌دارد. نهایتا جای زخمی می‌ماند کهنه که گه‌گاه رخ‌داد مشابهی خراشی بر خراش می‌افزاید. بازشدن زخم‌ها چیزی نیست که کسی تمایلی به آن داشته باشد.

مردان بدون سایه

گفت‌وگو با سه محکوم به اعدام در زندان اصفهان که به‌خاطر مسائل ناموسی اقدام به قتل کردند

پشت آن دیوارهای بلند و نفوذناپذیر، آن طرف در آهنی و دراز و طویل، توی بندهای چند متری و کبره بسته که سهم هر کدام از ساکنانش تنها یک تختخواب فرسوده و زهواردررفته است و در و دیوارش پُر است از یادگاریها و ردپاهایی از زندانیان قدیمی؛ همانها که بخت با آنها یار بوده و از زندان رهایی یافتند تا تولدی دوباره را رقم بزنند و زندگی نویی را شروع کنند یا آنها که دنیا چندان به کامشان نبود و سرنوشت برایشان «زیر تیغ» بودن را نوشته، آدمهایی پشت میلههای سیاه و چرکین محصور شدهاند که همه از آنها واهمه دارند و فرار میکنند؛ مجرمانی که خواسته یا ناخواسته اقدام به قتل کردهاند و «همین قاتل» بودنشان مو بر تن آدم سیخ میکند و از آنها چهرهای سنگدل و بیرحم یا حتی جانی میسازد که کسی چشم دیدنشان را ندارد؛ آدمهایی مثل منصور، بهرام و مسعود و... هزاران قاتل دیگر که وقتی از داستان زندگیشان حرف میزنند، رگ «غیرت»شان بالا میزند و متورم میشود. همانها که سالهاست «آن تو» روزگار میگذرانند و به ظن خود برای دفاع و حفظ «ناموس» به آدمکشی تن دادهاند؛ همسر، دختر، خواهر، همسایه، دوست، غریبه و آشنا. فرقی نمیکند؛ هر که واژه «ناموس» را نشانه گرفته و بـاعثوبانی «بیآبرویی» باشد و مردِ داستان را «بیغیرت» جلوه دهد، سزاوار مرگ است.

اشتراک در RSS - زن کشی